داور

Wednesday, January 18, 2006

همزاد

همزاد تمام دلتنگی های منی . می خواهم شعرم را از تو بگریزانم .می خواهم در فراغ دیگری به تماشای گل ها بنشینم . روی مریم هاونرگس هارا بی تو تماشا کنم . می خواهم ابرهارا در انبوه زمستانیشان در هوای کسل دی ماه به نظاره بنشینم وعمق مه صبح گاهی را اندازه بزنم . می خواهم بی تو بخندم . می خواهم گریه هایم را بی حضور تو بر پهنه ی صورت رها کنم . شاید هیچگاه به اندازه امروز نمی دانستم که فاصله اراده وعمل چه قدر دور است . درک لحظه ها بی حضور آبی تو عذاب الیمی است که درد گسترده اش را تا انتهای رگ وپی وجود می توانم حس کرد . هر آن چه آرزو می کنم که شعرم را از تو بگریزانم ، خود به جادوی سکر آوری بدل می شود که هرچه بیشتر هستی ام را رها از هر کلامی به ساحت حضور تو پرتاب می کند . وباز من می مانم وآرزوی به دل مانده ای که با لبخند تو در انحنای زمان هرچه بیشتر رنگ می بازد . همزاد تمام شادی های منی . بی تعارفی وپروایی. ناخواسته تمام شعرهایم از مدار حضور آبی تو رنگ می گیرند وبا لنده وپر تلاش از لبان من جاری می شوند . دیوانگی های مرا تفسیر می کنند واضطراب هایم را شکل می دهند . وباز من می مانم وتصویر های الوان حضور تو وگرمایی که از لبخند تو در انحنای زمان وابعاد بی نهایت دور مکان مرا در خویش می پوشاند . من به این حضور ولبخند معتادم . 28/10/1384

|

0 Comments:

Post a Comment

<< Home